زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... بازم یک ماه بهمن-اسفندی دیگه با نفس مامان ...

سلام عمــــــــــــــــــــر من خوبی پسرم الان که دارم این پست رو برات می نویسم  دقیقاً 30 اردیبهشت 93 هست و این پست جا مونده از سال 92 ... ببخش که الان برات این پست رو میزارم و دیر شده اما وقت نداشتم اون موقع ... این پست خالی دقیقا ً تو ایام سر شلوغی  خونه تکونی و خرید های نوروز بوده و  اصلا ً  نوشتن برام مقدور نبود و بعد از اون ایام هم که نوروز رسید و دید و بازدید  عید شروع شد و با اومدن پستهای جدید این پست همچنان خالی موند تا الان که وقت کردم بنویسم ... نگران از یاد رفتن مطالب نباش چون تا اونجا که تونستم  یادداشت کردم و کم بودن مطالب همون به دلیل مشغله  ایی بوده&nbs...
14 بهمن 1392

... حال و هوای مردادی -شهریوری تو ...

یه شهریور دیگه اومد و بوی پاییز رو با خودش آورد ... امسال خیلی بوی پاییز جلو تر از خودش اومد ... امسال سرمای هوا  زورش می چربید به گرما و اونقدرها هم تابستون داغی نداشتیم به جز چند روز خاص ...       حال و هوای شهریوری پسری هم پر شده از کلمات جدیدی که هر روز چند تایی یاد میگیره ... که اولش هر کلمه ای رو پیش خودش تمرین میکنه بعد میاد پیش من یا بابایی تکرار میکنه ... شوق یادگیری پسری تو خواب هم دست از سرش بر نمیداره و تو خواب هم  در حال تمرین و ممارسسته و با باز کردن چشمهاش  اولین کارش نوید یاد گرفتن یه کلمه جدید ِ مثل {    ناگون &nbs...
18 شهريور 1392

... و اما حال و هوای عزیز دلم تو 18 ماهگیش ...

یه ماه دیگه هم گذشت... یه ماه باخوبی ها زیاد و گاه بدیهاش ... بدیهایی به وسعت بیماری تو که تو این ماه باهاش دست و پنجه نرم کردی و خوبیهایی به وسعت خاطراتی از  هجوم زیبای اُردی بهشتی که این ماه رو بیش از سالهای قبل  مشابه این ماه برامون موندگار تر کرد روزهای قشنگی مثل ؛ سالگرد ازدواج من و بابایی روز مادری که برای  دومین سال ،مادر بودنم رو با افتخار و سپاس از خدا جشن گرفتم و بوی بهشت رو تو  هر لحظه سختی که به سراغمون میاد و من باید برای بهتر شدن اون شرایط قدم بر می دارم، حس می کنم و البته روز زن روز معلمی که بواسطه مادر بودنم من رو معلم ...
18 ارديبهشت 1392

... عکسهای رادین جونم در پانزده ماهگی ...

ماجرای پارک رفتن ما تو یه ظهر زمستونی از این قرارِ که ، صبح بعد از بیدار شدن از یه خواب دلچسب بعد اینکه دیدم خودم و خودت سرحالیم تصمیم گرفتم بزنیم بیرون... لباس هامونو پوشیدیم و اومدیم پائیین ... در ساختمونو که باز کردم باد سردی به صورتم خورد ، اول فکر کردم به خاطر کوران هوای بین حیاط و در ورودیه ، اما قدم به بیرون که گذاشتیم دیدم سرد ... از ترس اینکه نکنه سرما بخوری خواستم برگردم ... همون موقع در حال صحبت با بابایی بودم که میگفت:"حالا که دیگه تا پائین اومدید یه سر تا پارک برید تا هوایی بخورید ،سر ظهره و آفتابش گرمه." منم قبول کردم و رفتیم پارک ... تو راه همش به پرجم ایران و ال...
16 بهمن 1391

... 30 روز دیگه با رادین کوچولوی 14 ماهه ...

به نام خدای مهربون ٣٠ روز دیگه با رادین کوجولوی ١٤ ماهه   یه ماهه دیگه گذشت ... چه زود ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها می دن... و تو ، عزیزم پشت این لحظه ها روز به روز بزرگ می شی و با رد شدن از ١٤اٌم هر ماه ما رو از بزرگ تر شدنت با خبر می کنی ... و بر خلاف هر وقت اصلاً از گذشت زمان ناراحت نیستم و احساس گذشت سنم رو نمی کنم ، چون با تو روز به روز جوون تر از قبل می شم ... این روزها با تو شیرین ترین لحظات رو می گذرونیم ... قشنگ ترین روزهایی که حتی گذشتنش رو احساس نمی کنیم ... گرچه هر روز از روز قبل بازیگوش تر می شی و خسته تر از روز قبل میشم اما عاشقان...
15 دی 1391

... درباره تو در 15 ماهگیت ...

اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی می توانستم به آسمان بروم و  ☆ ای بچینم در آسمان شب دیگر   ☆ ای نمیماند.. .      عزیزم با اومدنت به زندگیم دوباره کودک خوابیده درونم رو زنده کردی... حالا با شاد بودنت شاد میشم و با خندیدنت می خندم و با دویدنت می دوم و پا به پای کودکیت راه میام .... دیگه اخم نا زیبای زمونه  به من اثری نداره و با تو پاکیه مطلق ، روح من آرومه و به هیچ چیز جز خوبی و دوست داشتن و مهربونی فکر نمیکنه ... دیگه با تو ، نامهربونی آدمها ، برام مثل بادیه که میاد و میره و سادگیه&...
14 دی 1391

... اندر حکایت شیطنت های 13 ماهگی رادین جون به روایت تصویر ...

به نام خدای مهربون   روزهای پائیزی می گذره و تو ، عشق من روز به روز بزرگ تر و زیرک تر و بازیگوش تر می شی ... یه روزهایی اینقدر نازی که حتی تا نیمه های شب به معصومیتت که تو خواب نگاه می کنم و یه روزهایی اینقدر بازیگوش  می شی که دیوونم می کنی و سرت داد می زنم ... ولی با وجود همه اینها خیلی دوستت دارم عزیزم ... اینم نمونه ای از شیطنتهای پسر عزیزم در ١٣ ماهگی .... ماجرای شماره ١ : از وقتی یاد گرفتی که در کابیتن ها رو باز کنی ، رسماً بیچارم کردی و هر روز یا ظرف می شکنی و یا بهمشون می زنی ...       ماجرای شماره ٢ : سیم های شارژر من و بابایی از د...
23 آذر 1391

... خصوصیات رادین پسری در 1+ 12 ماهگی ...

به نام خدای دوست داشتنی   خصوصیات رادین پسری در ماهگی:           این روزه برای رادین پر از شور و شوق و هیجان پر از شیرین کاری و گاه بازیگوشی های طاقت فرسا برای من پر از جنب و جوش و پر از تحرک   ساعتهای خواب پسر عزیزم خیلی کم شده و دفعات خوابیدنش در روز به زحمت به دو بار در روز می رسه و همش مشغول بازیه اما ، نه به تنهایی، با همبازیش یعنی مامانش اصلاً قادر به تنها بازی کردن نیست وهمواره باید در کنارش باشم ، چون از تنهایی بازی کردن بیزاره ..◕︵◕   د...
14 آذر 1391